قول
-
تاریخ: 1397/11/28 ساعت: 10:31
خب جانا فک کنم یادت باشه وقتی که بهت گفتم من دیدمت، بیشتر از هرکسی که بتونه با چشماش ببینتتو حالا هم به خاطر همینه که من میفهمم وقتی میری تو یه کتابفروشی مستقیم دست میذاری رو چه کتابییا وقتایی که دلت
تویی حصار من؟
-
تاریخ: 1397/11/28 ساعت: 10:31
خیره شدنا پشت میزای پر زرق و برق و قهوه ی تلخ خوردنا تو لیوانای بزرگ باشه واسه اونا که عشق رو به لباسش شناختن نه به جان!بمونه پشت همون میزا، روی همون صندلیا.تو بیا بشین اینجا کنار من رو نیمکت چوبی و خ
تویی حصار من؟ (۲)
-
تاریخ: 1397/11/28 ساعت: 10:31
ولی خب جانا! عصری که نشسته بودیم غروب آفتابو ببینیم وقتی میگفتی میرهیم از آلودگی ایام، تمارض نکن، تموم میشه؛ موتوری حراست اومد از جلومون رد شد به سردر نرسیده خورد به یه دیوار بزرگ و دیگه نبود. دنیارو
روز شصت و هفتم
-
تاریخ: 1397/11/28 ساعت: 10:31
خب حالا این ماییم بعد از شصت و هفت روز با شصت و هفت سال خاطره!
قلب من
-
تاریخ: 1397/11/28 ساعت: 10:31
قلب من اندازه مشت منه مشتمو برای تو وا میکنم❤️ -مارتیک