خیره شدنا پشت میزای پر زرق و برق و قهوه ی تلخ خوردنا تو لیوانای بزرگ باشه واسه اونا که عشق رو به لباسش شناختن نه به جان!
بمونه پشت همون میزا، روی همون صندلیا.
تو بیا بشین اینجا کنار من رو نیمکت چوبی و خاکی پشت هنر چایی بگیریم دستمون، انگشتامونو گره کنیم به هم که یخ نکنه اونوقت زل بزنیم به سایمون و من پیشت از زمین و آسمون گله کنم. یهو بزنم زیر سکوت، ساکت شم و تو ازم هیچی نخوای، جمله نخوای نخوای که حرف بزنم بفهمی که اینا حرفای چشمه، به زبون آدمیزاد نیومده، بفهمی چی به دلم میگذره و بعد صداتو آروم کنی بگی حوصله کن، درستش میکنیم. بعد من بشینم فکر کنم به خودم که حالا تو سلولی که ساختم تورو دارم، یه دل سیر بخندم به میله هاش که
تویی حصار من؟!
برچسب:
نویسنده: محمد بختیاری
تاريخ: يکشنبه
28 بهمن
1397 ساعت: 10:31