ولی خب جانا! عصری که نشسته بودیم غروب آفتابو ببینیم وقتی میگفتی میرهیم از آلودگی ایام، تمارض نکن، تموم میشه؛
موتوری حراست اومد از جلومون رد شد به سردر نرسیده خورد به یه دیوار بزرگ و دیگه نبود. دنیارو از اونجا به بعد نساخته بودیم گمونم، تموم میشه؟ اگه رسیدیم به سقف آسمونو آسمون شد دیوار و تموم نشد چی؟ اینا رو میگم و خودم میدونم بعضی وقتا مزه ی حرفام چقدر تلخه، که چقدر بد دارم میبینم این زندگی رو!
ولی تو همیشه باش، تو باش و همیشه با صدای آروم بهم بگو حوصله کن، تو باش و بهم قول رفتن بده، هرگز نگو اگه نشد من میمونم و تو نمیمونی، منو از خودت دور ندون، منو از خودت دور نکن، اون وقته که میتونم کل دنیارو تو یه قوطی کبریت جا کنم و توش زندگی کنم، اون وقته که من باور میکنم که همه این سختیا دروغه، اون وقته که من از وطنم فرار میکنم به وطن تو که همه آلودگیست این ایام، اینم خودش یه جور رفتنه دیگه نه؟ به نظرم اصن از همه هم قشنگتره!
گفته بودم من خیلی به قضیه حمار فکر میکنم تو تنهاییام الانم میخوام بگم ما اگه واسه سختیامون بخوایم یقه غربت رو بچسبیم خیلی احمقیم؛ جانا! نگاه کن من موندم و تو پشت همین دیوار ها؛ پس زیر لبی بخون که هیچ کجا سفر مرو جز به
حصار وطنم[؟!]
منم قسم بخورم به تشویش دریای موهات که مگه زنده بودن غیر از اینه؟
بیا فرار کنیم جانا، هر کی تو وطن خودشه که
حصاره، بیا فرار کنیم
تو به وطن من، من به وطن تو.
برچسب:
نویسنده: محمد بختیاری
تاريخ: يکشنبه
28 بهمن
1397 ساعت: 10:31