حالا که دقیقا یک سال از اون بیست آبان ابری میگذره، از همون موقعی که من به همهی بیا بریم چایی بخوریم ها شک کردم و از همهی کسایی که تولدمو یادشون نبود ناامید بودم، همون موقعی که جلوی بوفه توقع دیدن هرکسی رو داشتم جز تو که با کیک و شمع بیا سمتم و بهم بگی تولدت مبارک، بر میگردمو به تک تک این ۳۶۵ روز فکر میکنمو سیصد و شصت و پنج میلیون بار قلبم برات تند تر میزنه از این همه خاطرات قشنگی که واسم ساختی. امروز بعد از یک سال وقتی رو پلههای سفید نگارستان دیدمت قلبم به همون شدتی زد که اون دانشجوی ترم پنجی رو پلههای بوفه کراششو دید که با یه کیک داره میاد سمتش.
شاید همیشه هوا ابری نیاشه یه وقتایی هم انقدری آلودست که نشه نفس بکشیم اما دلبرکم اگه از آسمون آتیش هم بباره نترس بیکاز آی ویل وین د ورلد فور یو.
قدر تمام دوست دارم هایی که بهت گفتم عاشقتم.❤️
برچسب:
نویسنده: محمد بختیاری