خرید بک لینک

باورت میشود یک سال دیگر هم گذشت؟از الان دیگر همه چیز تکراریست، دوباره پاییز، بهار دی دوشنبه همه اش را تجربه کرده ایم. فقط من و تو مانده ایم. من و تویی که قرار است هیچوقت برای هم تکراری نشویم و خب همین برای من کافیست دلبر.
پارسال همین موقع ها بود وقتی از سینما بیرون آمدیم، قلبم را توی مشتم گرفتم محکم فشارش دادم که مبادا یک وقت دست و دلم بلرزد؛ چون یقین داشتم و میدانستم آدمیزاد اگر آدمیزاد باشد باید یقین دلش را فریاد بزند.
اگر به من باشد، حالا آخرین عصر آبان است، طوسی رنگدار ابرها از قاب پنجره ی زنگ زده ی کلاس آنقدر دلمان را غرق قنج میکند که مجابمان کند به فرار، به بالا زدن پاچه های شلوار، به فکر نکردن به سرما و حس کردن خط به خط گرمای دست ها، به کل کل دویدن توی همان بارانی که انقلاب شلوغ پلوغ را خالیِ خالی میکند، به دویدن تا آنجا که فقط ما میدانیم چای آلبالوهاش طعم بهشت میدهند. تا آنجا که ستاره هاش فقط برای ما میدرخشند.

اگر به من باشد روی تمام لیوان هایی که خاطراتمان را نگه میدارند یک “کوچکتر از سه” و یه جوانه میکشم و مینویسم: اینجا هرچه بکاری سبز خواهد شد.
اگر به من باشد هر روز ظهر می آیم رهگذر کوچتان میشوم؛ اگر به من باشد توی نگاه های بقال سر کوچه، توی تمام جزوه هایی که جانم را به لبم میرسانند، توی کفی که روی چای دم صبح میماند، توی تمام چرک نویس ها، توی خواب و رویا، توی هرچیز کوچک و بزرگِ مربوط و نامربوطی بک لبخند میکشم به پهنای صورت.
بعد دست هام را میگذارم به چانه و تا چند صبح بعد تر، لاجرعه به شما فکر میکنم.
اگر به من باشد تمام منطق های زهر دنیا را میریزم توی کیسه و درش را گره کور میزنم و شکوه محسن نامجو پخش میکنم.

از لابهلای نوشته هام پیدا کردم، گفتم شابد باید دوباره برات بنویسمش.
دوست دارم❤️
به یادگار از هجدهم آذر نود و هفت/هشت

برچسب: نویسنده: محمد بختیاری تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 7:14

صفحه بندی